---
نمی دونم چرا اما حس می کنم دستم دیگه اون نرمی قدیمشو رو گیتار نداره ... نمی دونم احساسه یا واقعیت ... مخصوصا" حالا که بهش احتیاج دارم ... امیدوارم گند نزنم!
---
اي ستاره ها مگر شما هم آگهيد
از دو روئي و جفاي ساكنان خاك
كاينچنين بقلب آسمان نهان شديد
اي ستاره ها، ستاره هاي خوب و پاك
این چند شب میشه گفت به نوعی خیلی خدا بهم حال داد !!
اول از همه بارونای شبانه ... این چند وقته انقدر شبای امتحان بیدار موندم که دوباره جغد بازیم گل کرده و شبا بیدارم ... ولی خب ... کویر ِ کویرم ... و خب ... آهنگ کویر گوگوش هم شده بود یکی از زمزمه های شبانم ... خدایا ، خدایا ، کویرم ، کویرم ، بگو ابر بباره ، می خوام جون بگیرم ... و جون می گرفتم ...
بعدش برف امروز ... بعد از مدتها برف دیدن لطف خاص خودش رو داشت ... با یه نادون که به خاطر من حاضر شد با آیندش بازی کنه ... به خاطر اینکه با هم باشیم ... کنار هم برفو نگاه می کردیم ... و دوباره امروز با هم ناهار خوردیم بعد از یه هفته ! ...
بعدیش دیشب بود ... از صبح پاشده بودم تستای گسستمو می زدم که آخر شب برسم هندسه ی 1 رو واسه امتحان فرداش که میشه امروز بخونم ... خیلی نگران بودم چون خیلی زیاد بود و تاحالا حتی یه بارم نخونده بودمش ! خیر سرم کنکوریم !! ... تو کلافگی تمام داشتم با گلاره کلنجار می رفتم که الان تشریحی تمرین کنیم یا تست ... که دیدم جای جواب ، بهم میگه : رفتم جزومو بردارم که شروع کنم ، اما روش تاریخ زدم 13 بهمنه امتحان !! ... منم که دفترچه ام رو نگاه کردم دیدم واقعا" نوشتم 13 ام !! حسی داشتم که اگه خدا کنارم بود مطمئنا" محکم بغلش میکردم و می بوسیدمش ! واقعا" از ذوق مونده بودم چیکار کنم که تخلیه شم !!!
خلاصه که خیلی خوب بود همه چی ! من عاشق این خدا ام ... عاشقشم ...
هنوزم دوست داره با تفنگ بازی کنه ! خودش می گفت !! یه بار به منم شلیک کرد ! بنگ ...
***
باورم نمیشه هنوزم تو دنیا آدم خالی بند وجود داشته باشه !!! اصلا" فکرشم نمی کردم با یکیشون رو به رو بشم و !!! :دی !!
***
اگه گلاره همرام نبود فکر می کردم باز توهم زدم !! به خدا خودم دیدم ! همیشه سرگرمیم این بوده که وقتی دارم میرم طرف خونه از کنار جوب رد میشدم و به موشا نگاه می کردم ... آخه خیلی از موشا خوشم میاد ... بانمکن ... مخصوصا" وقتی میدون !! امروزم که با گلاره داشتم می رفتم خونه طبق معمول داشتم از کنار جوب راه می رفتم ... ولی خب ... خودم دیدم ! به جای موش ، دو تا اردک توی جوب بودن !!!!! فکر کن .... !!! سوژه بود شدید ! زدم به گلاره گفتم : توام می بینی ؟ منتظر بودم که بگه نه که بفهمم باز توهمه! ولی دقیقا" گفت آره ، می بینم !!! چون عجله داشتم برم خونه سریع یه عکس ازشون گرفتم ! این:

مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجرهها
من دچار خفقانم، خفقان
من به تنگ آمدهام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
آی! با شما هستم
این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی میگردم
لب بامی
سر کوهی
دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد!
من هوارم را سر خواهم داد!
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته ی چند
چه کسی میآید با من فریاد کند ؟
(فریدون مشیری)
***
آ خدا ... ! خودت می دونی دیگه ... !
اکباتانو دوست دارم هنوز... !
دارم کم کم این فیلم را باور می کنم
و این سیاهی لشکر عظیم
عجیب خوب بازی می کنند.
در خیابان ها
کافه ها
کوچه ها
هی جا عوض می کنند و
همین که سر برگردانم
صحنه ی بعدی را آماده کرده اند
از لابلای فصل های نمایش
بیرونم بکش
برفی بر پیراهنم نشانده اند
که آب نمی شود
از کلماتی چون خورشید هم استفاده کردم
نشد!
و این آدم برفیِ درون
که هی اسکلت صدایش می کنند
عمق زمستان است در من.
اصلا
از عمق تاریک صحنه پیدایم کن!
از پروژکتورهای روز و شب
از سکانس های تکراری زمین، خسته ام!
دریا را تا می کنم
می گذارم زیر سرم
زل می زنم
به مقوای سیاه چسبیده به آسمان
و با نوار جیرجیرک به خواب می روم
نوار را که برگردانند
خروس می خواند.
*
از توی کمد هم شده پیدایم کن!
می ترسم چاقویی در پهلویم فرو کنند
یا گلوله ای در سرم شلیک
و بعد بگویند:
" خُب،
نقشت این بود"
(گروس عبدالملکیان)
زیبا
زیبا هوای حوصله ابری است
چشمی از عشق ببخشایم
تا رود آفتاب بشوید
دلتنگی مرا
زیبا
هنوز عشق
در حول و حوش چشم تو می چرخد
از من مگیر چشم
دست مرا بگیر و کوچه های محبت را
با من بگرد
یادم بده چگونه بخوانم
تا عشق در تمامی دل ها معنا شود
یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت
در تندباد عشق نلرزد
زیبا آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را
احساس می کنم
آنگونه عاشقم که نیستان را
یکجا هوای زمزمه دارم
آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است
زیبا
چشم تو شعر
چشم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم
زیبا
کنار حوصله ام بنشین
بنشین مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره ی عشق
بنشان مرا به منظره ی باران
بنشان مرا به منظره ی رویش
من سبز می شوم
زیبا ستاره های کلامت را
در لحظه های ساکت عاشق
بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهاروار
چشم از تو بود و عشق
بچرخانم
بر حول این مدار
زیبا
زیبا تمام حرف دلم این است
من عشق را به نام تو آغاز کرده ام
در هر کجای عشق که هستی
آغاز کن مرا ...
( گروس عبدالملکیان )
---
همیشه شعراش دیوونم می کنه ...
انگاری که آدم با خودش زمزمه می کنه ... پرت میشه رسما" ... از همون ارتفاع مرگ آور ... من در این تاریکی ... من در این تیره شب جان فرسا ... همونطور که میوفتم پایین فکر می کنم چرا آخه ؟ ... تنها چیزی بود که فکرشو نمی کردم ... پس زندگی همین قدر بود ؟ انگشت اشاره ای به دور دست ؟ برفی که سال ها بیاید و ننشیند ؟ و عمر که هر شب از دری مخفی می آید با چاقویی کند ... در من فریادهای درختی ست خسته از میوه های تکراری ... من ، ماهی خسته از آبم ... تن می دهم به علامت سوال بزرگی که در دهانم گیر کرده است ... پس روزهایمان همین قدر بود ؟! و زندگی آنقدر کوچک شد ، تا در چاله ای که بارها از آن پریده بودیم ، افتادیم ... افتادیم ... افتادیم ... نه ... یادم اومد ... تنها بودم ... تو نیفتادی ... من تنهایی افتادم ... تنهای تنها ... اون موقعی که شاید باید دستمو می گرفتی تا اینکه بخوای دستمو ول کنی ... و بار ها و بارها ... افتادم ...
****
فقط نوشتم ، چراشو نمی دونم ! ... مصدق و عبدالملکیان هم قاطیش بود ... منظورم هیچ شخص خاص یا چیز خاصی هم نبود ... فقط نوشتم ... همین ....
نمي دونم چطوري شروع كنم! دلخورم! منتظر بودم تا آلبوم آخ رو بشنوم... با انتظاري كه از نامجو داشتم فكر مي كردم بايد كار شاخي از آب در بياد... اما... "اصلا" " اون چيزي كه مي خواستم نبود... اصلا"... مخصوصا" شعراش... البته آهنگسازي آلبوم قوي بود... نمي دونم... اميدوارم اگر آلبوم جديدي داد و من "حوصله" كردم كه بگيرم ، مثل كاراي قبليش خوب باشه ... اصلا" انتظار نداشتم!
ديدم من هرسال راجع به اول مهر نوشتم ، بعد امسال اگه ننويسم اصلا" انگاري شب خوابم نميبره !
پس مي نويسم ( اصلا" انگار به من نيومده اين وبلاگو بزارم كنار ! )
اول اينكه آخرين نفري بودم كه رسيدم مدرسه طبق معمول ! :دي ! بعد سه ساعت توي 6 تا ليست گشتم و اسمم رو پيدا نكردم ، از آخر ديدم تو اولين ليست بودم و چشام آلبالو گيلاس چيده باز ! بعد يهو يكي رو اونور حياط ديدم .... اي خدا چقدر قيافش آشناس ... مينوش پازوكي ... يكي از دوستاي دوران راهنمايي ... البته خب رشتش تجربيه ! ... بعد همه ي اينا به كنار ... هي وسط حرفاش مي گفت دوستم هيوا ، دوستم هيوا .... منم اصلا" فكرشو نمي كردم كه آخه !... بعد گفت از نفيسه پرسيده بودم و گفته بود كه توام تو اين مدرسه اي ! به هيوا كه گفتم انقدر ذوق كرد ! ... گفتم مينوش ... منظورت از هيوا ، هيوا عبدهو كه نيست ؟! ... گفت چرا ! دقيقا" منظورم همونه ! ... فكر كنم صداي جيغم اونموقع گوش مديرم كر كرد ! ... دوستي كه توي دبستان باهاش بودم ... يه سال هم كه خونه هامون خيلي به هم نزديك بود رسما" صبح تا شب يا من پيش اون بودم يا اون پيش من ! ... دوباره بعد از اين همه سال پيداش كردم ... باورم نميشه ! ... خلاصه رفتيم توي سالن ( حدودا" 300 نفر ! ) هواي گرم و اينا ... ! مدير شروع كرد به صحبت ... منم يهو دلم واسه خانوم دهستاني تنگ شد ... چقدر وقته كه نديدمش ... همون حرفاي هميشگي كه گوشي نيارين ، ابرو بر ندارين ، درس بخونن و از اين جور چيزا ! يك ساعت بعدش رفتيم سر كلاس ...
قربونش برم اولين روز مدرسه رو كه با ديفرانسيل شروع شد !!! انگاري آدم داره كابوس مي بينه ! معلمه اومد تو و خلاصه شروع كرد به حرف زدن ... بعد از نيم ساعت معرفي و اينا و كلي حرف زدن گفت : خب ! به نام خدا ! خيلي سعي كردم نخندم !
زنگ دومش شيمي بود ... منم كه عاشق شيمي ... منتظر بودم يه آدمي بياد تو كه تا ميبينمش عاشقش بشم ! ... اما خب ... خورد تو ذوقم ! اول اينكه انتظار داشتم يه خانوم مو سفيد سن بالا ببينم ... كه خب ! فكر كنم بيشتر از 35-36 نداشت ! ... بعد هم مثل سگ ! نه از اون سگاي دوست داشتني ! چون بعضي از آدما با اين كه سگن ، ولي آدم خيلي دوستشون داره ! ولي اين از اون سگا بود كه با يه شيشه عسل هم ... اصلا" حيف اون عسل ! ... خلاصه اومد گفت من فلاني ام ( فاميلش يادم نيست ) خب ،من يه امتحان تعيين سطح ازتون مي گيرم ،20 دقيقه وقت دارين ! كاغذ داد ! ... منم كه از شيمي 3 هيچي يادم نبود ! بعد از 20 دقيقه با يه لبخند مليح ، پاسخنامه ي سفيدمو دادم دستش ! ... گفت واسه هفته ي بعد ازتون از واكنشاي كتاب 3 يه امتحان مي گيرم ( كه البته ميشه همين شنبه ! ) ... بعدم شروع كرد درس دادن ! :|
زنگ سوم هندسه تحليلي ! معلمش خيلي گوگولي بود ... اول معرفي و اينا ! بعدم شروع كرد درس دادن !...
زنگ چهارم هم فيزيك ... بد نبود معلمش !اونم مثل معلم تحليلي !
***
2.15 زنگ خونه خورد .... ماها هم رفتيم تو حياط ... 3 ديفرانسيل اومد سرمون ... اولش كلاس عادي بود ... مثل هميشه خميازه و اينا ... 4.30 استراحت داد ، 4.45 برگشت ... ديگه كم كم خميازه ها داشت عميق تر ميشد ... منم كه رسما" خواب ! دستمو گذاشته بودم زير چونم داشتم درسو گوش مي دادم ... يهو انگار از پريز بكشنم .. ولو شدم رو بغل دستيم و از خواب پريدم ! 6.15 باز استراحت داد ... هوا ديگه خيلي تاريك شده بود ! چراغم كه روشن نكرده بودن تو حياط ... فقط يه چيزاي سياهي ميديدي كه دارن چيزي مي خورن ! ... خلاصه 6.30 يهو يكي از بچه ها داد زد : يه چيز سياهي داره از اونور حياط رد ميشه ، فكر كنم آقاي **** ـه ! بريم سر كلاس ! ... ديگه اين زنگ كه محشر بود ... تا معلم روشو مي كرد طرف تخته ، همه سرشون ميوفتاد رو ميز ، تا بر ميگشت ، همه بلند ميشدن ! خنده بود ! ... ديگه 7.15 بود تعطيلمون كرد ! منم پرواز كردم طرف در رسما" !
***
تو راه برگشت تنها كاري كه مي تونست منو از اون خواب آلودگي و سر درد نجات بده اين بود كه مثل هميشه شيشه رو بدم پايين و صورتم رو بگيرم جلوي باد ... انقدر كيف ميده !
***
خلاصه اينم اول مهرم بود ! ... روز مسخره و چرت و پرتي بود كلا" ! ...
و خب ... بدون شهرزاد ...


